کرکره ی سال جدید را بالا داده ام، پشت میز کارم نشسته ام و گفته ام اولین حرکت جدی سال جدید باید نوشتن اینجا باشد
اینجا مامن من است و حکم گنجه ام را دارد از آن گنجه های شبیه آنکه توی پستوی خانه مادربزرگ بود. هنوز هم میتوانم عطرش را تجسم کنم .رایحه ای عجیب و سحر آمیز داشت که شبیه هیچ عطری نبود و تا کنون هم مشابهاش را ندیده ام.مرا می کشاند به یک دنیای عجیب و ناشناخته به جایی شبیه گذشته یا حتی آینده
حالا هر بار که می آیم اینجا و نوشته های سالها و ماهای پیش را میخوانم همان عطر راحس میکنم که شبیه هیچ چیزی نیست که هم خوشایند است و هم غریب که هم دلنشین است و هم گزنده و گاهی حتی اندکی ترسناک
زندگی در سال نو آغاز شده است و مرا می ترساند.کم توان شده ام و میدانم هر آن ممکن است سر رشته اش از دستم رها شود.خبرهای بد تمامی ندارند حتی توی مهمانیها از افزایش شصت درصدی حقوق و دستمزد و گرانی می گویند و سیل گلستان و مرگ آدمهایی که رفته بودند سالشان را در شیراز بهاری کنند و سوء مدیریت و دزدی و اختلاس و امثالهم
و آدمها...
که هر روز حسودتر و بدجنس تر و ریاکارتر و دروغ گو تر می شوند و دست آخر جمله ی تکرای همه شان هم وقتی متهمشان میکنی این است که من با همه فرق دارم.شاید هم راست بگویند بعضی دروغگو ترند و منفعت طلب تر...
جای دیگر و در زمان دیگری نزیسته ام که بدانم میشد جور دیگری زیست یا نه با آدمهای بهتری روزگار گذراند یا نه زیبایی های بیشتری دید یا نه اما میدانم زندگی می توانست بسیار زیباتر و لطیف تر و دلنشین تر باشد و نیست
زندگی می توانست این نباشد و هست...
برچسب:
نویسنده: آرتین حسینیان