خرید بک لینک
دیروز که بعد از حدود یک ساعت چرخیدن توی خیابانهای شهرک و اشک ریختن و نفس عمیق کشیدن، پشت فرمان آرایش کردم و لبخندم را جوری تنظیم کردم که کسی شک نکند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده برگشتم و پشت میزم نشستم دیدم چقدر بزرگتر شده ام که اگرچه هنوز علیرغم همه ی سختیها کودک درونم بازیهای خودش را در می آورد پاهایش را به زمین می کوبد لوس می شود گریه می کند قهر می کند میرود اما آنقدر منطقی شده که مثل سابق به دل نگیرد و برگردد.

که وقتی برف شروع به باریدن می کند بدود بیرون ذوق کند بالا و پایین بپرد عکس بگیرد فراموش کند و بخندد.

که عصر وقتی با چشمی که هنوز تر است به خواب میرود و خواب مادربزرگش را می بیند که کشیدتش توی آغوش و سفت بغلش کرده آرام شود بپرد و با خودش بگوید هنوز نشانه ها برای خوب بودن و خوب ماندنت کافیست.

که صبح دوباره غصه به جانش بیافتد اما به غصه های بزرگتر فکر کند به دل بزرگ و پر از نگرانی های پدرش به تنها و دست تنها بودنش در عین همه ی غرورش و باز از جایش بلند شود با آرایش گودی زیر چشمم را بپوشاند و زودتر از هر روز پشت میزش بنشیند.

بزرگتر شده ام و همراهم مسئولیتهایم و دردهایم و سکوتم

برچسب: نویسنده: آرتین حسینیان تاريخ: سه شنبه 14 اسفند 1397 ساعت: 13:23

صفحه بندی