که وقتی برف شروع به باریدن می کند بدود بیرون ذوق کند بالا و پایین بپرد عکس بگیرد فراموش کند و بخندد.
که عصر وقتی با چشمی که هنوز تر است به خواب میرود و خواب مادربزرگش را می بیند که کشیدتش توی آغوش و سفت بغلش کرده آرام شود بپرد و با خودش بگوید هنوز نشانه ها برای خوب بودن و خوب ماندنت کافیست.
که صبح دوباره غصه به جانش بیافتد اما به غصه های بزرگتر فکر کند به دل بزرگ و پر از نگرانی های پدرش به تنها و دست تنها بودنش در عین همه ی غرورش و باز از جایش بلند شود با آرایش گودی زیر چشمم را بپوشاند و زودتر از هر روز پشت میزش بنشیند.
بزرگتر شده ام و همراهم مسئولیتهایم و دردهایم و سکوتم
برچسب:
نویسنده: آرتین حسینیان